غم آویز
دلنوشته های ساغر غم
دیوارها راه سخن را چه بسته اند این بار آسمانهای ما حبس میشود اینگونه بالهای ما را شکسته اند نامستجاب دعاهای ما سالهاست در کنج انتظارها مان نشسته اند این سالهای قحطی شرم آدمی تعبیر های شوم خواب سربسته اند حالم گرفت از این ساکنان خاک درد سرها تهی از آتیه دلها خجسته اند امروز حرفهای من با تو بود نازنین! فردا نگو حرمت دلها شکسته اند کهنه سخنهای دلم زخم باز کرد عمری گذشت و مرهم مارا نبسته اند تردیدهای من به ذهن باورم نشست افکار کال کودکیها گسسته اند حالی نمانده شعر بگویم به یاد تو خوبم! دراین دیار قلمها چه خسته اند... سطر های دفترت خراب می شود تیک تاک ساعت دلم نمیزند لحظه لحظه ها با تو ناب می شود آفتاب بُعد دوریت که شعله کرد برفهای اشک من آب می شود راستی دلم برای عمر من گرفت کهنه کهنه سالها شراب میشود روح خنده از لبان روزها پرید... ماتم درون به چهره قاب می شود شبنمی ز گونه های خیس من بچین! آخرت ذره خیر هم حساب می شود رونقی آور به این غم کلبه بیداریم عاقبت عشق دروغینش مرا شاعر نمود شاعری بیهوده گو با عقده های یاریم مینهم سر بر بیابان جنون با این شتاب میشوم اول اگرقسمت نشد بیماریم نغمه های عاشقی از دور بس خوش می نمود پرده گوشم درید از طبل ننگ وخواریم داستان تلخ من را یک شب یلدا کم است گرچه نقالی ندارد قصه تکراریم در نهایت زندگی وعشق را یکجا باختم آه از این سنگین قمار از این ندانم کاریم کار من آخر رسید و عاشقی شد پیشه ام داد از دست دل و فریاد از این بی عاریم غم! زخمه بزن ناله به این ساز بده ای بغض سیاه خفته در حنجره ام بشکن! به گلو رخصت آواز بده این دل زسموم خوان غم در خون شد تصویر ستم نمای این گردون شد چشمم تو نبین که خشکسالی ست در آن شط بود برای خود ولی هامون شد ما گمشده و خانه به جایی دگر است این ساز ونوای نی ز نایی دگر است ای همسفر عبور از پیچ زمان این ره که تو می روی به جایی دگر است در درس حساب چه رتبه ها داد خدا با حکمت سرنوشت چه ها داد خدا بین همه ضرب و جمع و تقسیم فلک تفریق چرا نشان ما داد خدا!؟ این یأس پوسیده زدامان غیب چیست؟ تقدیرتازه دارم ازبخت آرزو آرزو ها بر جوانان عیب نیست! برقامت رشید خیالات و فکر من کوته شده امروز ورقهای دفترم باید که بر پهنه دیگر قدم نهم با شعر دست وپا شکسته و شور برترم از دست تنهایی خود جان به لب شدم همراز ساکت روحم نمای کیست؟! چاقو به استخوان روانم رسیده است این انزوای ناگزیرم برای چیست؟ شاکی شده ام ز شکوه های بی حد خویش ازجور خستگی های تنم خسته ام خدا روحم به کارزار تن بی رمق شتافت کی می کنی این دو طرف را زهم جدا؟ خواجه نوشت "مرنجم ز باد خزان دهر" این روزگار پریروی بی عیب نیست بازت به خاطر آورم ای خسته از شکست... این یأس پوسیده ز دامان غیب چیست؟! سالهایم برای تو پژمردند لحظه ها را زمن ربودی تو روزهایم را به من پس ده چشمهایم برای تو باران ریخت گریه هایم تو را دعا کردند شب نشد برایت نگریم من اشکهایم را به من پس ده درد دلهایم را نکردی گوش این غزلخوانی دل آن تو بود منزجر گشته ام ز اشعارم حرفهایم را به من پس ده تا که خستگی از تو رخت بر بندد غصه های خویش را بلعیدم شادمانه ترین نقابها برای تو بود خنده هایم رابه من پس ده قلب من چه بی پناه نزدت بود بس غریبانه شکسته ای آن را هیچ چیزی را نگه ندار از من خرده مانده ها را به من پس ده با تو تا آفاق دور میرفتم سردیت بشکست بال پروازم می زدایم تو را ز فردایم آرزویم را به من پس ده اینک این تو و این غرور بی جایت راهها را تو خود برای خود بستی روز و اشک و شعر و قلبم تبه شدند آری لا اقل عکس پاره را به من پس ده روحم بدین لجنزار مکر خو گرفت دیروز بید من به پایای قلعه بود امروز به هر باد که پیچید سو گرفت در زادگاه سکوت و تنهایی تنم همزاد من به لحظه آغاز خستگی ست در شهر غبار گرفته از جهل لا علاج همشهریان همان ریا وچند دستگی ست در حبسخانه کتابها ومتن دفترم گاهی برای فرار از خودم رهی ست با این همه حروف و واژه های نو دستان شعر من چرا از سخن تهی ست ؟! این کشتی طوفان زده باژگون بخت بی نوح پیر به گرداب زیان غوطه میزند تو ناخدای حادثه ای ای خدای من کو جودی پناه تا بر آن تکیه ای زند پروانه افکار نا بالغ ضمیر کی از درون پیله ذهنم پری کشد؟ از کور سوی این دیده گاه تنگ و تار بر تازه آفاق دگر هم سری کشد! و وجودم را سوخت تا از آن خاكستري ساز كند و به بادم بخشيد همه جا گستردم شايد از بهر همان ابله مجنون كه به پندار خودش عاشق هست !! درس عبرت گردم چشمم به رهت گشودی امشب با اینهمه شرمساری من بار گنهم تو بودی امشب هر چند قلم به خواب می رفت شه بیت غزل تو بودی امشب صد بار دلم ز خوف لرزید ماه شب من نبودی امشب گویی که ز آسمان غزل ریخت آنگه که سخن تو بودی امشب افسوس قلم قافیه را باخت تا شعر وداع سرودی امشب یادش به خوشی که با تلنگر یار پاشید زهم وجودی امشب ساغر زمی تو مست گردید! از ما بودت درودی امشب اما نه! یادت هست؟ آن تقاطع اولین آشنایی را ... عشق را فلسفه کردیم دل سپردیم به هم غرق در فلسفه این وهم دروغین ماندیم سایه هامان گم شد دور گشتیم زهم تابینهایت های افسرده تا به آفاق سراب خواب... اینک این سرنوشت ماست. آری با تقاطعي از يادها رفته... باحقيقتهايي از جنس موازي دورهايش گنگ ومبهم و موازي هاي پر تكرار مثل يك تابلوي پرسپكتيو







| Design By : Night Skin |


